مدیریت وبلاگ جهت ارتباط شما عزیزان با دیگر کاربران حاضر در سایت که شما قادر به رویت آنان نمیباشید بخشی را برای شما عزیزان راه اندازی کرده تا بتوانید با یکدیگر نظر سنجی , مشاعره و گفتگو نمائید ...
شما میتوانید جهت دیدن پاسخ بر روی Refresh در داخل فیلد چت بالای بخش ایمیل کلیک نمائید تا در صورتی که کاربر دیگری پاسخ داده باشد شما آن را رویت نمائید ...
امیدوارم که این بخش مورد رضایت شما عزیزان واقع گردد ...
لطفآ در سورت تمایل نظرات و پیشنهادات خود را در باره این بخش در بخش نظرات بیان فرمائید .
با تشکر از شما ...
مدیر وبلاگ : امیر
صدف سینه ام از پرده اسرار سیاه
حکایت خنده ی جام و صبح ملول
همه در نسیم یاد تو خفته
که بهارش غم است و گل گلزارش پژمرده
دیوانه ی بهار نگاهت چون کودکان بینوا
سر در بیابان تنهایی سپرده
وعده های تو
همه در خواب و خیالم مرد
ای بدترین درد !
دریغ از اشکهایم !
حالا !
من پر از آهنگ اشتیاق
تورا می بینم
که می خوانی ام !
من بالی چون پرندگان عاشق می گشایم
و با هزار امید
قفس شکسته وبا شاخه گلی
به سویت می شتابم
ای امید از دست رفته ی زندگی ام ... !
اندیشه صفای صبح
بگذار بریزد اشک من
راهی بگو !
بشنو سرشک ناله ام !
بگذار بماند درد من
عمری پرستار نگاه هر غزلم
پس از مرگ نگین اشک هر نفسم
بگو جز رنج دور هوای هر نفس
فرو خشکیده ام نورهم , در هوای هر قفس
رفته مانند زخم , خاک گل در ریشه ام
پیک مرگم ! تا بیایی هر نفس
ای صدای رعد !
ای دیرینه ام ...!
دل آدمی مگر سنگ است سنگ
که چونین می کنند این مردم هفتاد رنگ
گونه ها با سیلی لحن زمین
سرخ کن , چون عادت , همین
دوره دوره بی رحمی و اسارت است
موقع موقع دل سنگی و قساوت است
آخرین فرد صداقت کو ؟ کجاست ؟!!
قصه چهره نمایان کو ؟ کجاست ؟!!
پشت سر گفتند او چین است و چون
گوینده نادان است , تو خود را بسنج !!
بی خبران را خبر از شکوه غایب نیست
گر سخت شد دل , نرم شدن ممکن نیست
فاتحان دل بی صبری ما
در طلوع است
که در تاریکی
به ظهورش دگر
مهلت نیست . . . !!؟
نگاه های بی صدا
تو قلب و روح هر دل
میون این همه چشم
یه دل بدون درده
میخوام که فریاد کنم
از عشق تو
یاد کنم
روح و دل و بیدار کنم
گذشته رو تکرار کنم
میون تک درختی
اسم تو رو نوشتم
حالا قلم شکسته
تو انزوا نشستم
میخوام که فریاد کنم
از عشق تو یاد کنم ...
صبح است در مبهم خیالت به شب رسیده ام
نور است در توهم نگاهت به ظلمت رسیده ام
در تو پرده رازی دریده است
در من بغض نهان سال ها شکسته است
تا عشق مرا با ترنم پائیزی برد
تا عشق مرا به نور هدایت الهی برد
آن قدر در نگهت زار بگریم روز و شب
تا که عشق را پیدا کنی در هستی ام
آنقدر در حسرت خاطره ات باز گشایم دفترم
تا که عمرم پر شود به خاطراتت روز و شب

صادقم با غارت
بی رحمی نا باورت
گریه ام با هق هق
بی شرمانه ی نا باورت
عمر هر گل !
به زیبائی تماشا میشود
این هیاهو
در دشت خالی می شود !!!
نیست میان
سینه ی دنیا , راستی
حرف آدم بودن
پس از کی آغاز می شود ؟!!
حرف گل ! پژمرده یا مرده
نمی دانم بگو !
گفت گو از جنگلی کن
که بیابان می شود !
عشق ورزیدن چیز خاصی است
که به سادگی بوجود نمی آید و از بین نمی رود
و در زندگی تنها یکبار
اما به صورت واقعی برایت اتفاق می افتد
عشق زمانی بوجود می آید که
به دنیائی که در آن هستی فکر می کنی
عشق ورزیدن مثل جادو می ماند
که شرح دادنش مشکل است
عشق ورزیدن زمانی است
که معشوقت را از خطرات حفظ می کنی
عشق ورزیدن زمانی است
که او را در آغوش می گیری
و زمان و مکان را فراموش می کنی
عشق ورزیدن زمانی است
که اورا می بینی و خشمگین می شوی
و زمانی است که از احساساتت مطلع می شوی ...
برای عشق ورزیدن به تو . ستاره ای خواهم دزدید
و آن را به تو هدیه خواهم داد
برای عشق ورزیدن به تو , و برای در آغوش گرفتن تو
دریا ها را پشت سر خواهم گذاشت
برای عشق ورزیدن به تو , همراه با آتش
به باران خواهم پیوست
برای عشق ورزیدن به تو , برای بوسیدن تو
تمام زندگیم را خواهم داد
عشق ورزیدن زمانی است که نامت را
بر گستره آسمان می نویسی
و زمانی است که در رویا
او را با خود به جای دیگری می بری ...
عشق ورزیدن زمانی است که یاد او
همیشه در زهن تو می ماند
و زمانی است که می فهمی
او دیگر همه چیز تو در زندگیست ...
عزیزم , اگر احساسی چون خواستن داری
به تو چیزی خواهم داد
که هردوی ما را تا مرز دیوانگی می برد
آن هنگام که به تو نگاه می کنم
احساس عجیبی به من دست می دهد
چیزی وجود ندارد که تو قادر به انجام دادنش نباشی
تو همان دختر مهربان رویاهایم هستی
با همان لبهای زیبا و چشمان مغناطیسی
با احساست به من انرژی بده
من نیز تو را از خود بی خود خواهم کرد
و آن هنگام که شب به پایان رسد
من باز در کنار تو هستم
هیچ عجله ای در کار نیست عزیزم
هر قدر بخواهی فرصت داری
زیرا من تا آن هنگام که تو مال من شوی
دست بردار نخواهم بود
در سکوت یک اطاق تاریک
و در زیر نفوظ عطر تن تو
چیزی وجود ندارد که قادر به انجام دادنش نباشم
چیزی در چشمان توست
که من قادر به شرح دادنش نیستم
اما تا آن زمان که تورا به دست نیاورم
از تلاشم دست نخواهم کشید ...

شکنجه شدن برایم چه اهمیتی دارد
اگر عشق ورزیدن به تو درد و شکنجه است
یا اگر تو در عشقمان تقلب می کنی
آنچه اهمیت دارد شبهایی است
که به تو ختم میشوند
اگرچه تو در مقابل روحم را آزار می دهی
زنده بودن من چه اهمیتی دارد
و زندگی برایم به چه درد می خورد
اگر از آغوش گرمت به دور باشم ؟
مهمترین چیز فرو نشاندن عطش عشق من
نسبت به تو و در آغوش گرفتن توست
که تنها چشمه زلال وجود تو این عطش را فرو می نشاند
بدون تو هیچ چیز برایم ارزشی ندارد
و به همین دلیل است که در همه حال متعلق به تو هستم
چیزهایی از عشق . چیزهایی از زندگی
تو خود درد و رنج را برایم به ارمغان می آوری
و خود هم بر روی زخمهایم مرهم می نهی
یک یا هزار بار دیگر در انتظار تو بودن
چه اهمیتی برایم دارد
زیرا تو بالاخره مرا در خودت غرق خواهی کرد
آنچه اهمیت دارد نگاه کردن به تو در آرامش و سکوت است
و دانستن اینکه شاید بتوانم بدون داشتن جسمت
تو را در زندگیم داشته باشم
چیزهایی از عشق
چیز هایی از زندگی . . .
تو به من قدرت می بخشی
تو مرا ضعیف میکنی
تو مرا از آنچه هستم بالاتر می بری
و به من امید می بخشی
هنگامی که همه رویاهایم بنظر
دست نیافتنی می رسند این توئی
که راه عشق را به من نشان میدهی
و نشان می دهی که باید چگونه باشم
تو مرا به جایگاهی بلند می بری
که نمی خواهم هیچوقت آنجارا ترک کنم
اما گاهی وقتها
گمان میکنم که
هنوز هم
حرفهای نا گفته ای برایت دارم
امیدوارم که دیر نشده باشد
ولی می خواهم بدانی
که اگر دنیا بر سرم خراب شود
باز هم من زندگیم را کامل می دانم
زیرا من تو را همیشه در کنارم دارم
زیرا نمی توانم زندگی را بدون تو تصور کنم
زیرا فقط تو در گوش من زمزمه کنی :
(( فقط امشب مرا در کنارت نگه دار ))
و آن هنگام که درد و رنج مرا در بر میگیرد
تنها عشق توست که مرا نجات می دهد ...